در روزهای اخیر علتی که بار دیگر اسم احمدینژاد در افواه عمومی و محافل خصوصی مطرح شد، موضوع برقراری رابطه با امریکا بود. موضوعی که اگر در زمان ریاستجمهوری سیدمحمد خاتمی مطرح میشد، وی شایستهی خلع لباس شدن و استیضاح دانسته میشد و هنگامی که از زبان سید عطاالله مهاجرانی در ستون ثابتش در روزنامهی اطلاعات شنیده میشد، وی را فردی مرتد و خائن میخواندند...
------------------------------------------------------------------------------------------------------
می خواهم برای تو بنویسم. برای تویی که نبودنت ذره ای از حجم بودنت در ثانیه ثانیه ی این روزهای تلخ کم نکرده. تلخ هم اگر بگویم بی انصافی ست. بی انصافی در حق تویی که هنوز نمی نالی. تویی که که زمستان را نیمه کاره رها کردی و بهار و تابستان و آغاز پاییز امسال را هم ندیدی و هنوز نمی نالی.
شبنم نازنینم؛ نبودی که ببینی پاییز امسال از همه ی پاییز ها پاییز تر بود و تابستانش از هر تابستانی بی باران تر. باران که سهل است، شبنمی هم به گوشه ی یکی از شب های تنگ و تاریکمان ننشست. نبودنت هی زیاد و زیاد تر می شد و حجم بودنت در خاطرمان بزرگ و بزرگ تر.
نشسته ام زیر بیدکهنسال دانشکده ریاضی و به جای قدم هایت نگاه می کنم. راستش را بخواهی نمی دانم چه بگویم، از چه بنویسم. باور کن بارها سعی کردم. شبی که به طعم دو ماه انفرادی فکر می کردم. روزی که چله ی دوم را هم پر کرده بودی و با خود می گفتم این دیگر چه صیغه ایست دختر؟! ریاضت است یا... نمی دانم هرچه اسمش را می گذاری بگذار اما چه کسی فکر می کرد چله ی ششم را هم بنشینی و دم نزنی؟
چه بگویم شبنم؟
بگذار دمی هم چشم ببندیم به روی بی عدالتی ای که این بیرون و در هوای آزادش به ریه هایمان می نشیند و با هر نفس که فرو می بریم بیشتر و بیشتر احساسش می کنیم. مرا ببخش شبنم. باور کن بابت هر واژه و هر آه از خودم شرم دارم. همان طور که از هر نفسی که این بیرون و به دور از ان دیوارهای سیمانی بلند از ریه هایم پایین می رود. شرم دارم از این که گاه چشم می بندم به امید و زندگی ای که تو از پشت آن پنجر های آهنی احساسشان می کنی. شرم دارم. اما خودمانیم، بدجایی هم نرفتی! مقرب بودی، مقرب تر شدی، بزرگ بودی بزرگ تر شدی، آزاده بودی آزاده تر شدی، عاشق بودی و عاشق تر شدی.
چه بگویم شبنم؟
از آزادی یا عدالت؟ عشق یا استقامت؟ ولی تو که دیگر استاد تمام شده ای و من همیشه مردود آخر چه می دانم از همه ی درس هایی که تو در مدرسه ی عشق با سربلندی گذراندی. بگذار از صبوری بگویم. همان که می گویند سنگ در مقامش لعل می شود. راست می گویند شبنم. بگذار از دین خودم و تک تک بچه ها برای صبوری ای که تو یادمان دادی بگویم. در تمام این هفت ماه و هفت روزی که به قدر هفت سال برایمان گذشت، این تو بودی که با آزادگی و ایمانت به قدر هفتاد و هفت سال صبوری یادمان دادی. یادمان دادی که هیچ چیز هیچ وقت همیشگی نیست و آزادی، آگاهی و عدالت آن کلیشه هایی نبوده و نیستند که روزی به دست آمده و تکراری شده باشند یا هیچ وقت به دست نیایند و سخن گفتن از آن ها یاوه گفتن و اب در هاون کوبیدن باشد. یادمان دادی که باید زنده بود و بنده ی یاس بودن هزاران هزار برابر بدتر از مرگ است و امید کلمه ای نیست که در چها حرف و دونقطه بگنجد. برای رسیدن به باران، امید را باید زندگی کرد.
این روزها به تمام روزهایی فکر می کنم که از بند هایی می گفتی که خود به تن می بندیم و در انتظار آزادی می نشینیم و به روز هایی که همه دلتنگی هات از بی عدالتی بود. و خنده ی های همیشگی ات، که می گویند این روزها هم از لب هات رخت بر نبسته.
شبنم عزیز، نشسته ایم در انتظار بر آمدن افتاب صبح امید و یاد و خاطرت بر گوشه گوشه ی وجودمان نقش بسته.
در آخر مرا بابت تمام واژه های ناقصم ببخش، که آن چه در دل دارم به زبان نمی آید.
لبخندت جاودانه باد.






اولین نوشته شیوا نظرآهاری بعد از آزادی: وقتی دستشویی ابزار شکنجه میشود
امید از پشت دیوار های سیمانی بلند؛ بهروز علوی
خلخال و حداد
براي شبنم مددزاده؛ دختر ايران ايستاده بر اوج

نقدی بر بیانیه تشریفاتی مجلس خبرگان:
به شبنم مددزاده؛ دختری که همیشه می خندد
برای شبنم، با آن نگاه های ساده و صدای بی آلایش؛ علیرضا فیروزی
جنبش سبز و چگونه رهبری کردن









نوسندگان


