
كنكاش در شيوه هاي جديد برخورد، بهروز علوي
اکنون که چیزی حدود 48 روز از بازداشت شبنم مددزاده، دانشجوی دانشگاه تربیت معلم تهران (عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی این دانشگاه و عضو هیئت رئیسه ی شورای تهران دفتر تحکیم وحدت) می گذرد؛ لازم است تا نگاهی آسیب شناسانه به چرایی این بازداشت و رخدادهای مشابه آن و پیامد ها و تاثیرات آن در نگاهی بالاتر، بیفکنیم.
جمهوری اسلامی همچون هر سیستم نوپای دیگری برای بقای خود از ابزارهای متفاوتی استفاده می کند. ابزارهایی که تنها مختص این سیستم نبوده و نیستند. حتی ایالات متحد آمریکا نیز که امروزه داعیه ی لیبرالیسم و دموکراسی خواهی اش همه جا (به درست یا به اشتباه) پیچیده است، در ابتدای استقلال خود از ابزارهای گوناگونی برای سرکوب مخالفان و اقلیت ها استفاده می کرد. حتی کشورهایی همچون فرانسه و انگلستان نیز از این قاعده مستثنی نیستند. اما آنچه اکنون در نظام امنیتی جمهوری اسلامی پس از سی سال هنوز جای سوال است این است که آیا جمهوری اسلامی هنوز برای بقای خود می جنگد؟ چه دلیلی برای حفظ و ترویج فرهنگ دوست- دشمن به مثابه ی صفر و صد در سیاست خارجی، داخلی و حتی در کوچک ترین قالب ها ی اجتماعی وجود دارد؟
آن چه در مورد هر حکومتی که با انقلاب یا کودتا یا هر حرکت آنی دیگری به وجود می آید مشترک است، آسیب پذیری آن حکومت هاست. درست به سان نوزادی که تازه متولد می شود. نوزاد هرچه در دوران نوباوگی با دقت و مواظبت بیشتری نگهداری شود و در فضای ایمن تری رشد و نمو کند در سنین بالاتر به هنجار تر عمل می کند. اما اگر در نگهداری از نوزاد تازه به دنیا آمده سستی صورت بگیرد، ممکن است عواقب آن تا بزرگسالی با فرد باقی بماند. از این نظر یک سیستم نوپا توجیهات فراوانی برای برخوردهای غیراخلاقی و غیرانسانی خود دارد. اما با مرور زمان جایی برای برخوردهای تهاجمی باقی نمی ماند. چرا که حتی اگر مخالفی هم وجود داشته باشد الزاما اندیشه ی سرنگون کردن حکومت را در سر نمی پروراند. از این رو سیستم سیاست تهاجمی سرکوب را در سیری معقول و با گذر زمان با سیاست فرهنگ و آزادی جایگزین می کند. آن چه در نظام جمهوری اسلامی جالب توجه است شباهتی ست که در این نظام نیز اتفاق افتاده. دیگر برخورد های تهاجمی و انقلابی در برخورد با مخالفان پاسخگو نیست. لذا به جای این برخورد تهاجمی برخوردی نرم و کاملا فرهنگی را جایگزین می کند که به مراتب تاثیر بیشتری نیز در ابعاد جامعه دارد. قتل عام دست جمعی مخالفان، به سان آن چه در سالهای اوائل انقلاب توسط کسانی همچون ایت الله لاجوردی و خلخالی اتفاق افتاد، و یا آنچه در سال های 63 و 67 رخ داد دیگر روش های پاسخگویی نیستند.
تشویش اذهان عمومی، اقدام علیه امنیت ملی، ارتداد و جدیدا همکاری با گروهک های معاند نظام اتهاماتی هستند که هیچ فعال اپوزیسیونی (اعم از فعالین مدنی، دانشجویی، زنان، کارگری و...) از مواجهه و متهم شدن با آن ها در امان نیست. اتهاماتی که قشر عامه ی جامعه را با سوالی مواجه نمی کند. "تشویش اذهان عمومی" عنوانی ست که به طور عام بسیاری حتی از ترجمان آن نیز قاصرند! "اقدام علیه امنیت ملی" و "ارتداد" هم کسی را درگیر مسئله ای نمی کند. تا زمانی که ملیت و دین (آن هم با چنین ترکیب من در آوردی ای!) با تار پود جامعه آمیخته می شود آیا کسی وجود دارد تا در مورد حد و مرز امنیت ملی پرسشی را مطرح کند؟ تا زمانی که عامه ی جامعه شرکت در نماز جماعت محله ی خود را نشانه ی اقتدار ملی خود می داند آیا استفاده از چنین اتهامی حتی نشانه ی تیزهوشی سیستم امنیتی نیست؟!
یکی دیگر از ملزومات برخوردهای سرکوب گرانه قرار گرفتن سیستم در شرایط بحرانی ست. جمهوری اسلامی از همان ابتدا ادعا می کند که در شرایط حساس و بحرانی ای قرار دارد. اما براستی کدام بحران؟ کدام شرایط حساس؟ زمانی که دیگر راهی برای سرکوب وجود نداشته باشد و حتی کسی را به اقدام علیه امنیت ملی نتوان متهم کرد، تنها راه چاره به وجود آوردن بحران است. بحرانی که هم امنیت ملی را دچار خطر کند و هم اذهان عمومی را دچار تشویش!
احزاب و گروهک های زیادی وجود دارند که سیاست تجزیه طلبی یا براندازی و حرکات انقلابی، از نظر سیستم سیاست اصلی شان محسوب می شود. گروه هایی هم چون جندالله، پژاک، پ ک ک،هویت طلبان آذربایجان و ترکمن صحرا و در نهایت سازمان مجاهدین خلق. هرکدام از این گروه ها در صورت توان مالی و نظامی کافی و مقبولیت عام می توانند در جای خود بسیار خطرناک عمل کنند. اما آن چه امروزه از عملکرد این گروه ها می بینیم بیشتر چیزی شبیه یک بازی بچه گانه است که نظام تنها با دامن زدن و تبلیغاتی نامحسوس خود باعث پر وبال گرفتن آنان می شود. پر و بالی که به راحتی قابل قطع است. اما استفاده ی ابزاری از این تبلیغلت سوء به مراتب منافع بیشتری را برای سیستم فراهم می سازد. از جمله سرکوب فعالین مدنی و به ویژه دانشجویی . نگاهی می ندازیم به گوشه ای از لیست بلند بالای دانشجویانی که به همکاری با گروه های معاند نظام متهم شده اند:
صباح نصری، بهاره هدایت، محمد هاشمی، زینب با یزیدی، هانا عبدی, روناک صفارزاده و ... .در این لیست کسانی به چشم می خورند همچون یاسر گلی که محکوم به تحمل 15 سال زندان در بافت کرمان است. و دانشجوی دیگری هم چون حبیب الله لطیفی که محکوم به اعدام است!
و حال نوبت شبنم مددزاده نیز فرا رسیده است. دانشجوی 21 ساله ی رشته ی کامپیوتر دانشگاه تربیت معلم تهران. فعال دانشجویی. شاید این روش، روش کارآمد تر و توجیه پذیرتریست. مسلما کسی را به خاطر جمع کردن امضا جهت تغییر برنامه ی غذایی نمی شود بازداشت کرد. کسی را هم به خاطر مقاله ای نقد مدارانه که حتی سر سوزنی خارج از چهارچوب های قانون اساسی نیست نمی توان 48 روز در بند نگاه داشت. پس بهتر است اتهام و انگ بزرگ تری را به او نسبت داد. همکاری با گروهک منافقین.
بیایید تنها نگاه کوچکی به سازمان مجاهدین خلق بیندازیم. سازمانی که در طول 10 سال گذشته بزرگترین حرکتش تغییر طول موج برنامه های تلویزیونی اش، یا گرفتن جشن تولد و اجرای سرود برای سردمدارانش است، براستی چه خطری می تواند برای جمهوری اسلامی به وجود بیاورد؟ مسلما هیچ خطری از جانب این سازمان سیستم را تهدید نمی کند و دامن زدن به فعالیت های این سازمان وسیله ای دیگر را برای سرکوب مخالفانش به ارمغان می آورد.
گفتیم که در فضای کنونی استفاده از چنین اتهاماتی توجیه پذیر و برای قشر عام جامعه قانع کننده است. اما مسلما عواقبی را نیز به دنبال دارد. عواقبی که گاه به خاطر هرکدام از آنها سیستم باید بهای سنگینی را بپردازد. از روز بازداشت شبنم مددزاده، یک اسفند، تا 19 اسفند ماه که دانشجویان در دانشگاه حضور داشتند، دانشگاه تربیت معلم تهران شاهد تشنجات و تحرکانی بود که هرکدام می توانست جرقه ای هرچند کوچک برای آغاز تنش و تحرکی جبران ناپذیر باشد. جبران ناپذیر هم برای دانشجویانی که جوانی و احساساتی بودن بارزترین ویژگی شان محسوب می شود و هم برای مسئولینی که حفظ نظم و امنیت و آرامش می تواند بزرگ ترین دغدغه شان باشد. آغاز مجدد فعالیت های انجمن اسلامی این دانشگاه که حدود 6 ماه بود در سکوت به سر می برد. درگیری شدید دانشجویان با بسیج. استفاده سلاح سرد توسط نیروهای بسیج و مضروب ساختن دانشجویان. تجمع های پی در پی. حضور مادر شبنم مددزاده در شرایط روحی نامساعد که تاثیر شدیدی بر احساسات دانشجویان و حتی نیروهای حراست داشت. آیا این نشانه ها خود نشانگر پتانسیلی برای حرکتی دیگر در آستانه سالگرد تحصن خردادماه 87 نیست؟ آیا نگهداری دانشجویان دربند در شب عید نوروز فضا و جو احساساتی دانشجویی را ملتهب تر نساخته است؟ آیا سرکوب صدای کوچکی هم چون صدای شبنم مددزاده می ارزد به به وجود آمدن چنین فضای ملتهب و متشنجی؟ آیا سیستم امنیتی جمهوری اسلامی و حتی دانشگاه بهای سنگینی را از این بابت نمی پردازد؟ شاید نه. شاید ما هنوز معنای سبکی و سنگینی را در برخورد ها و عکس العمل های سیستم درک نکرده ایم.
در آخر اما کاش بازجوی پرونده ی شبنم برای یک بار هم که شده از خود می پرسید : شبنم 21 ساله، با این حال نزار و جثه ی نحیف، شبنمی که شاملو می خواند و مشیری، شبنمی که گوشه گوشه ی دفاتر جزوه هایش پر است از شعرهای کوتاه عاشقانه، چه فعالیت معاند نظامی را آن هم در ساختار سازمانی هم چون مجاهدین خلق(!) می توانست داشته باشد؟! |